گلین قیه دیار خلیل خان

وبلاگ فرهنگی - هنری - ورزشی - شعر - طنز - داستان و ...

خاطرات آقای ایوب محمودی علمداری معلم سال 1327 و موسس مدرسه قطران گلین قیه

بسم الله الرحمن الرحیم

در مورد منطقه گفته ها و شنیده ها بسیار است که البته اکثر آنها سینه به سینه به ما رسیده و در اصل، تاریخ مدونی از گذشته در اختیار ما نیست. اما سعی خواهم کرد تا جایی که خاطرم یاری کند در خدمت شما عزیزان باشم.
بنده ایوب محمودی علمداری در سال 1303 در یک خانواده کشاورز به دنیا آمدم. در سال 1311 وارد مدرسه ابتدایی شدم و در سال 1318از کلاس ششم و در اصل از دوره ابتدایی فارغ التحصیل شدم. البته این مورد هم ناگفته نماند که اولین مدرسه علمدار با نام نظامی در محله "کت گل باشی" احداث شد. جالب اینجاست که مصالح ساختمانی مدرسه را دانش آموزان با دست های خالی حمل کردند. هر دانش آموزی نسبت به قدرت بدنی و مقطع تحصیلی، این کار را انجام می داد. به این صورت که کلاس اولی ها آجرها را یکی یکی، کلاس دومی ها دوتا دوتا و همینطور به ترتیب، کلاس های بالاتر آجرهای بیشتری حمل می کردند.

 
پس از مدتی و در نتیجه تلاش و کوشش فراوان پدران و گذشتگانمان که امتیاز احداث دبیرستان در منطقه را کسب کرده بودند، من هم به همراه بیش از 30 نفر از محصلان، وارد کلاس هفتم یا همان اول دبیرستان شدم. در سال هشتم تحصیل برخی ترک تحصیل کردند و تعدادمان کمتر شد. در مقطع تحصیلی نهم فقط 5 نفر باقی مانده بودیم که در سوم شهریور سال 1320 دبیرستان توسط نیروهای روسی اشغال شد و از آنجا به عنوان منزل و استبل و... استفاده کردند.
اکنون ما 5 نفر مانده بودیم و یک مدرسه اشغال شده و سال تحصیلی ناتمام! یکی از این 5 نفر که خودم بودم و بقیه آقایان؛ اصغر اصغرزاده، حاج نقی نقی پور علمداری که متاسفانه اکنون کمی مریض احوال هستند، قدرت خسروشاهی علمداری و محمدعلی قبادی علمداری که اکنون هر دو در تبریز زندگی می کنند.
در تهران عمویی داشتم که قرار شد به آنجا رفته و تحصیلاتم را در آنجا ادامه دهم. کتاب ها و وسایل خود را جمع کرده و راهی تهران شدم. اما متاسفانه پس از مدتی ایشان مریض شدند. از این رو مغازه ای در اختیار من قرار دادند تا کار و کاسبی راه بی اندازم که علارغم همه تلاش هایم، به خاطر مریضی عمو آنطور که باید و شاید نتوانستم آنجا را اداره کنم. البته در آن زمان یک نوجوان 17 ساله بوده و به خاطر کم سن و سالی، تجربه زیادی هم نداشتم. در نتیجه نه تنها نتوانستم آنجا را اداره کنم بلکه از تحصیل هم باز ماندم. خلاصه پس از مدتی به علمدار برگشتم و در کنار پدرم به کشاورزی و دامداری پرداختم.


در 10 آبان 1327 در آموزش و پرورش استخدام شدم. پس از استخدام تعدادی قلم و کاغذ در اختیارم قرار داده و مرا برای تاسیس مدرسه به روستای "گلین قیه" فرستادند. به علت نبود وسیله نقلیه همراه با کسانی که بین شهرها و روستاها خرید و فروش می کردند، با پای پیاده راهی آنجا شدم. در آنجا به دنبال کسی بودم که از وی راجع به مکان اقامتم و همچنین محل احداث مدرسه اطلاعتی کسب کنم که قهوه خانه ای را به من نشان دادند. به نزدیک قهوه خانه که رسیدم، شخصی از آنجا بیرون آمد و خودش را "حاج علی" و کدخدای ده معرفی کرد و مرا به خانه اش دعوت کرد. پذیرایی خوبی از من به عمل آورده و در پایان از من خواست که فردا صبح آنجا را ترک کنم و گفت اینجا نمی تواند مدرسه ای دایر شود. وقتی علتش را پرسیدم، جواب داد: «تو با آن کار نداشته باش». من هم به او چشمی گفتم و خوانه اش را ترک کردم. صبح فردای آن روز به سراغ جارچی روستا رفتم و از او خواستم تا در ده جار زده و بگوید هر کسی بچه مدرسه ای دارد، برای ثبت نام پیش من بیاید. در اولین روز تقریباً 12 نفر مراجعه کننده داشتم تا اینکه در روزهای بعد این تعداد به 30 نفر افزایش یافت. اکنون زمان آن بود تا جایی برای تدریس و استراحت مشخص شود. پس از چندی جایی برای استراحت و خواب در اختیارم گذاشتند که امکان دراز کشیدن کامل در آن وجود نداشت! باید پاهایم را جمع می کردم تا در آن جا شوم! کلاسی را هم که به منظور تدریس در اختیارم گذاشتند، پس از ورود بچه ها به حدی گرد و خاک از زمین بلند می شد که باید دقایقی سپری می شد تا گرد و خاک بخوابد و چهره دانش آموزان نمایان شده و مشخص شود که چند نفر در کلاس حضور دارند! با این اوصاف به این نتیجه رسیدم که عده ای نمی خواهند مدرسه ای در روستا احداث شود و مخالف این کار هستند و با این کارشان با من مبارزه کرده و می خواهند مرا فراری بدهند. من هم با خودم عهد بستم که میدان را خالی نگذارم. نگاه مظلومانه کودکان نیز مرا در این راه مصمم تر می کرد و وجدانم به این که آنها را رها کنم، راضی نمی شد.

تازه از دست کدخدا خلاص شده بودم که مباشر ارباب پیدایش شد و از من درآمد ماهیانه ام را پرسید. گفتم: 100 تومان است. البته حقوق پایه ام 36 تومان بود و بقیه اش از اضافات و... که سرجمع 100 تومان می شد که 5 ریال آن را هزینه بیمه می کردم. به من پیشنهاد داد تا معادل 6 ماه از حقوقم را به من بدهد تا من از این کار منصرف شوم! من نیز در جوابش گفتم اگر حتی معادل 6 سال مرا هم یکجا بدهی، باز هم از این کار منصرف نمی شوم و نمی توانم این بچه ها را نا امید کنم. و با این حرف من تیرش به سنگ خورد و دست از پا درازتر به پیش اربابش برگشت. در ضمن مرحوم اسماعیل رفیعیان، رئیس وقت آموزش و پرورش مرند، نامه ای برایم فرستاده و نوشته بود که 2 نفر ژاندارم را به اینجا می فرستد تا هر کسی جلوی کار را بگیرد، به ژاندارم ها معرفی کنم. من هم حرف ایشان را زمین نیانداختم و نام 3 نفر مخالف و 3 نفر موافق را نوشتم و فرستادم. بعداً شنیدم که از 3 نفر مخالف تعهد گرفته اند که به دایر کردن مدرسه کاری نداشته و از 3 نفر بعدی درخواست کرده اند که به دایر کردن مدرسه کمک کنند. ساختمانی با 2 اتاق بنا شد که یکی از اتاق ها را در اختیار من گذاشته شد و دیگری به عنوان کلاس در نظر گرفته شد. من هم برای 4 مقطع ابتدایی اول تا چهارم دبستان از بچه ها ثبت نام کردم که تدریس همه مقاطع نیز با خودم بود. سمتی که در حکم من نوشته شده بود، مدیر و آموزگار مدرسه "قطقان گلین قیه" بود. 2 سال در آنجا ماندم و در سومین سال درخواست انتقال داده و به علمدار برگشتم. پس از بازگشت به علمدار در مقطع تحصیلی اول ابتدایی مشغول به تدریس شدم که البته بیشتر سال های خدمتم را نیز در مقطع اول ابتدایی تدریس کردم.
در سال 1330 مرا به "مدرسه دولتی موعظی لیوارجان" انتقال دادند. در آنجا هم  در مقطع اول ابتدایی تدریس کردم. بعد از 5 سال در سال 1335 که دانش سرا را به اتمام رسانده بودم، به تدریس درس ادبیات اول دبیرستان در مدارس پسرانه مشغول شدم. در آن سال ها به سرم زد که ادامه تحصیل داده و مدرک لیسانسم را نیز اخذ کنم. در سال 1341 به تبریز منتقل شدم. اما به علت نامساعد بودن شرایط، با کمی تاخیر در سال 1345 هم در امتحان ششم نهایی و هم در کنکور رشته روان شناسی قبول شده و وارد دانشگاه شدم و 4 سال در دانشگاه مشغول به تحصیل شدم. در اصل من با مدرک ششم ابتدائی در آموزش و پرورش استخدام و با مدرک لیسانس روانشناسی بازنشست شدم.

» ادمین ها:
استاد آیا شما اولین فارغ التحصیل لیسانس در علمدار بودید؟

»» آقای ایوب محمودی علمداری:
نه خیر؛ قبل از بنده جناب آقای محمدحسین ملک پور لیسانس گرفته بودند. در 15 خرداد 1349 فارغ الحتصیل شده و تائیدیه لیسانسم را گرفتم. بعد از آن 1 سال در "دبیرستان دهقان" تدریس نمودم و 2 سال هم در مدرسه راهنمای "شاه حسین ولی" تبریز تدریس کردم و بعداً با یک نفر از همکاران که مدرس مدارس جلفا بودند، جابجایی انجام داده و به جلفا منتقل شدم. رئیس وقت آموزش و پرورش جلفا، آقای "جنتی" مرا به مدرسه دخترانه فرستادند. تا سال 1358 که تاریخ بازنشستگی من است در دبیرستان زینبیه فعلی که متاسفانه اکنون نام قبلی آن در خاطرم نیست، مشغول به تدرس شدم. طول خدمت من نیز نزدیک به 31 سال و اگر بخواهم دقیق بگویم 30 سال و 9 ماه می باشد.
منبع : گروه "سرزمین ارس " (ارس محالی ) - وبلاگ خاطرات آقای صادقی
 
و این هم عکسهایی از اولین معلم روستا به همراه شاگردانش در مراسمی که با عنوان محفل انس با قرآن در روستا برگزار گردید: